|
پيرمرد
پيرمرد کار هر روزش بود.زباله ها رو زير و رو ميکرد ،وهر چيزی که بدرد بخور بود ،می انداخت داخل کيسه اش .پلاستيک کهنه ونون خشک رو سريعتر از بقيه آشغالها جدا ميکرد.درب بطری های بزرگ نوشابه رو از خود بطری جدا ميکرد .چون ازش فقط دربهای پلاستيکی بطری رو ميخريدند. خوشبختانه هيچ وقت به اين فکر نميکرد که بايد چند تا از اين دربها ی بطری رو جمع کنه تا بشه يک کيلو....!پرسه زدن تو کوچه های بالا شهر وديدن مردم با کلاس اونجا با ماشينهای آنچنانی براش هم کار بود و هم تفريح ....!بالاشهريها معمولا دور ريختنيهاشون بهتر از پائين شهری هاست .از طرفی بوی غذاهای مختلف وقتی از درب خونه هاشون رد می شد براش احساس خوشايندی داشت يه جورائی معدش رو قلقلک می داد....!تو اين بين اگه کسی هم دلش می يومد دستش رو بکنه توی جيبش و کمکی بهش بکنه ،مطمئنا کمکش چشمگير تر از اون پائين هاست .همين چند روز قبل پير مردی هم سن وسال خودش ،شيک وپيک ،کروات زده وکت وشلوار پوشيده ،با ماکسيمای سفيد رنگی جلوی پاش ترمز ميزنه ويک برگه تانشده دوهزار تومانی رو بهش ميده تا نوه خودش رو که روی صندلی عقب ماشين جا خوش کرده بوده رو خوشحال کنه ....! پيرمرد کيسه زباله ديگری رو پاره ميکنه .هنوز نايلون پاره نشده که دست يه عروسک از بين زباله ها ميزنه بيرون . کنجکاوانه بدون اينکه مکث کنه دست عروسک رو ميگيره و ميکشه بيرون .چهره خندون عروسک چند لحظه ای خنده رو روی لباش ميشونه . عروسک تقريبا سالمه .فقط موهای طلائيش پريشون شده . يه لحظه مردد ميمونه که بادستای کثيفش موهای عروسک رو نوازش کنه يا نه ! عروسک رو ميذاره تو جيبش .عروسک بزرگتر از جيب به نظر ميرسه .سر ودستای عروسک بيرون از جيب کتش می مونه .وخندون کوچه روتماشا ميکنه . پيرمرد خوشحال دست از کار ميکشه .سرکيسه رو می بنده ،انگاری کيسه زبالش پر شده . گام هاش رو تند تر برميداره ،تا زودتر به خونه برسونه .....! ميدونه امروز ميتونه نوه گلش رو خوشحال ببينه ...! + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 15:13 توسط تینا |
|