جلسه ی خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه...
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...
خانواده ي عروس : زنش !!!؟؟؟
نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين!
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 15:36 توسط تینا
|
افسانه عجیبی وجود دارد که در آن دختر جوانی در چمنزاری قدم می زند و پروانه پرواز می کند.سپس باز می گردد و به یک پری زیبا تبدیل می شود و به دخترک می گوید:«به خاطر مهربانی ات هر آرزویی که داشته باشی بر آورده خواهم کرد.»دخترک لحظاتی فکر کرد . گفت:«من می خواهم شاد باشم»پری سرش را جلو می آورد و در گوش او چیزی را می گوید و بعد ناپدید می شود.موقعی که دختر بزرگ می شود کسی شادتر از او وجود ندارد.هر گاه کسی از او درباره ی راز شادی اش سوال می کند لبخند می زند و می گوید:«من تنها فقط به حرف یک پری مهربان و خوب گوش دادم»
موقعی که پیر شد همسایه ها می ترسیدند او بمیرد و با مرگش آن راز شگفت آور نیز در پرده بماند.آنها به او التماس کردند:«تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟»پیرزن دوست داشتنی فقط لبخند زد و گفت:
«او به من گفت اصلا مهم نیست که آدم ها که باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند آنها هر که باشند به تو نیاز دارند.!!!»
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 15:56 توسط تینا
|