|
من در ساحل دریا ایستاده ام و کشتی در کنارم بادبان های سفیدش را در نسیم ملایم صبحگاهی باز می کند و عازم اقیانوس آبی می گردد.کشتی زیبا و محکم است و من تا جایی که کشتی مثل نقطه ی ابر مانندی می شود و به جایی که آسمان و دریا به هم می پیوندند می رسد آن را نظاره می کنم.کسی در کنارم می گوید:"آنجا او رفته است" همین و بس.کشتی هنوز به همان بزرگی و قدرتی است که در کنار من بود و هنوز هم می تواند بار خود را به مقصد برساند.در ذهن من کوچک شده.درست لحظه ای که یکی در کنار من می گوید:"آنجا او رفته است.در آن سوی دیگری یکی آمدن او را تماشا می کند و صدایی خبر خوش آمدن کشتی را پخش می کنند و این همان مرگ است." هنگامی که بمیریم که بی شک نیز خواهیم مرد در مورد هیچ چیز بیش از این که چگونه زندگی را ارج گذاشته ایم مورد حسابرسی قرار نخواهیم گرفت. * * * انسان از آنچه اتفاق می افتد ناراحت نمی شود بلکه از عقایدش در مورد آنچه اتفاق می افتد ناراحت می شود. * * * مرگ وجود ندارد زندگی لایزال است.وقتی در این سو مردم می گویند:کسی مرده است.آن سو گفته می شود:کسی تولد یافته است.خورشیدی که در اینجا غروب می کند در آن سو طلوع می کند. در کنار مزارم نایست و گریه نکن. من در آنجا حضور ندارم و هنوز نخوابیده ام. من هزاران بادی هستم که به هر سو می وزد من همان بلوری هستم که بر روی برف ها می درخشد. من همان خورشیدی هستم که دانه را پخته می کند. من همان باران پاییزی ام. من آنجا حضور ندارم من هنوز نخوابیده ام. (سفر مقدس) + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 19:44 توسط تینا |
|