تبليغاتX
Real Stories

Real Stories

سلام بهار  

 روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه درداخل کلاه بود . اوچند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه ازمردکور اجازه بگیرد تابلوی اورا برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری  روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصرآنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مردنابینا پر از سکه و اسکناس شده است مرد نابینا از صدای قدمهای آن خبرنگار را شناخت وخواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زدو به راه خود ادامه داد.مرد نابینا هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید !

                    سال نو مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 9:20 توسط تینا |


نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کمی و فقط کمی چشم هایم عصبانی هستند.

 

من این مطلب را دارم برای خودم می نویسم!لطفا تو نخوان!احساساتم تصمیم گرفته اند دیگر با ادم خود خواهی مثل تو کاری نداشته باشند.!تمام!

 

درخت پشت پنجره ی اشنا،بیشتر از تو درکم می کند.واقعا برایت متاسفم که یک درخت مرا بهتر از تو درک می کند.!فکر می کنم اخر زمان شده است!درخت ها از ادم ها دوست تر شده اند!

 

امروز می خواهم چند تا حقیقت (منظورم از چند تا، دو تاست)را فقط برای خودم بازگو کنم.فقط برای خودم!لطفا تو نخوان!همه ی ادم بزرگ ها بچه های کوچکی هستند که نا خواسته بزرگ نامیده می شوند،به همین راحتی!من هم یک کودک هستم که بدون این که جرمی مرتکب شوم مرا ادم بزرگ می نامند و تو هم از این مو ضوع سوء استفاده می کنی!تو سوء استفاده می کنی و با من مثل یک کوه برخورد می کنی .من توان تحمل نا مهربانی های بی توجیه و غیر متعارف تو را ندارم.خب...چون تو را مخاطب قرار داده ام ،می توانی یک کم از این نوشته ها را بخوانی!

 

من نمی دانم تو چند تا دوست داری و دوستانت چقدر دوستت دارند.اما این را می دانم که هیچ کدامشان مثل من نیستند!من دوست خیلی خوبی برای تو هستم!یک دوست خیلی خوب!(لطفا حرف هایم را کاملا باور کن.متشکرم)اما...فکر می کنم که تو داری دوستی مرا از دست می دهی!فکر می کنم،البته!درخت پشت پنجره ی اشنا ،به این موضوع ایمان دارد اما من نمی خواهم زیر بار این موضوع بروم.اخر،دوستی با تو برای من بسیار بسیار مهم است.

 

تو با من سر ناسازگاری گذاشته ای ،شدید!و من صبور شده ام،عجیب!با حرف هایت دل ثانیه ها را می شکنی،چه برسد به دل من!ببین!گوش کن!من دارم سعی می کنم ارام ارام به تو نزدیک شوم و تو داری اهسته اهسته مرا از دست می دهی...اهسته اهسته.

 

می خواهم به یک حقیقت اعتراف کنم:تمام این مطالب را برای این نوشتم که تو بخوانی !!!هیچ چیز در دنیا ارزش دوستی خوب و خالص را ندارد.هیچ چیز!نه پول، نه شهرت،نه هیچ چیز دیگر.

 

من قدر تو را می دانم دوست خوبم.اگر دوست داشتی ،تو هم قدر مرا بدان.مطمئن باش چیزی از دست نمی دهی اگر قدرم را بدانی(کاملا مطمئن باش!)...دوستت دارم،دوست خود خواه و خوب من!!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 15:17 توسط تینا |


                                                     
 
درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:

يکي بود يکي نبود، مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند: "به بهشت رفته است؛ آدم مهرباني مثـل او حتما به بهشت مي رود."

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود براي همين، استـقبال از او با تشريفات مناسبي انجام نشد.

فرشته ي نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

[در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد؛ هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود]

مَرد وارد شد و آنجا ماند...

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي فرشته نگهبان را گرفت و گفت: "اين کار شما تروريسم خالص است!"

نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: "چه شده؟"

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: "آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده و کار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد. حالا در جهنم همه دارند با هم گفت و گو مي کنند، يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا اين مَرد را پس بگيريد!!"

وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: "با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند"
tavaloooooooood
تولد ۱ سالگی وبم مبارررررررررررررررک

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 14:12 توسط تینا |


مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 15:6 توسط تینا |


نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا



با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:


خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.

 

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند.

 

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه  ای به خدا !

 

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :


خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

 

 البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 15:29 توسط تینا |


                                            پيرمرد    

سروگوشی توی کوچه آب ميده .خيالش که راحت ميشه سپور محله نيست،گيوه های درب وداغونش رو ور ميکشه و ميزنه به دل کيسه های زباله ....!

پيرمرد کار هر روزش بود.زباله ها رو زير و رو   ميکرد ،وهر چيزی که بدرد بخور بود ،می انداخت داخل کيسه اش .پلاستيک کهنه ونون خشک رو سريعتر از بقيه آشغالها جدا ميکرد.درب بطری های بزرگ نوشابه  رو از  خود بطری جدا ميکرد .چون  ازش فقط دربهای پلاستيکی بطری رو ميخريدند.  خوشبختانه هيچ وقت به اين فکر نميکرد که بايد چند تا از اين دربها ی بطری رو جمع کنه تا بشه يک کيلو....!پرسه زدن تو کوچه های بالا شهر وديدن مردم با کلاس اونجا با ماشينهای آنچنانی براش هم  کار  بود و هم تفريح ....!بالاشهريها معمولا دور ريختنيهاشون بهتر از پائين شهری هاست .از طرفی بوی غذاهای مختلف وقتی از درب خونه هاشون رد می شد براش احساس خوشايندی داشت يه جورائی معدش رو قلقلک می داد....!تو اين بين اگه کسی هم دلش می يومد دستش رو بکنه توی جيبش  و کمکی بهش بکنه ،مطمئنا کمکش چشمگير تر از اون پائين هاست .همين چند روز قبل پير مردی هم سن وسال خودش ،شيک وپيک ،کروات زده وکت وشلوار پوشيده ،با ماکسيمای سفيد رنگی جلوی پاش ترمز ميزنه ويک برگه تانشده  دوهزار تومانی رو بهش ميده تا نوه خودش رو که روی صندلی عقب ماشين جا خوش کرده بوده  رو خوشحال کنه ....!

پيرمرد کيسه زباله ديگری رو پاره ميکنه .هنوز نايلون پاره نشده که دست يه عروسک از بين زباله ها ميزنه بيرون . کنجکاوانه بدون اينکه مکث کنه دست عروسک رو ميگيره و ميکشه بيرون .چهره خندون عروسک چند لحظه ای خنده رو روی لباش ميشونه . عروسک تقريبا سالمه .فقط موهای طلائيش پريشون شده .   يه لحظه مردد ميمونه که بادستای کثيفش موهای عروسک رو نوازش کنه يا نه !

عروسک رو ميذاره تو جيبش .عروسک بزرگتر از جيب به نظر ميرسه .سر ودستای عروسک بيرون از جيب کتش می مونه .وخندون کوچه روتماشا ميکنه .            پيرمرد خوشحال دست از کار ميکشه .سرکيسه رو می بنده ،انگاری کيسه زبالش پر شده .   گام هاش رو تند تر برميداره ،تا زودتر به خونه برسونه .....!

                              ميدونه امروز ميتونه نوه گلش رو خوشحال ببينه ...!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 15:13 توسط تینا |


لللل

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم
 
را ديگر چرا آفريدي؟
 
خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب
 
ميشناسمش  تا  غمگين  نباشد به ياد خالق نمي افتد   
 
 
 
 
                                                              

مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري

 بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه

 مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟»

دختر در حالي که گريه مي کرد گفت: « مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي

 فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود.» مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا

من براي تو يک شاخه رز قشنگ مي خرم.

وقتي از گلفروشي خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟


دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.


مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت ،طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل

 رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

                     
- براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه... اما براي اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني...
- مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي.... اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري مي شه......

- هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته...
 
 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 15:0 توسط تینا |


 
 
جلسه ی خواستگاري... بعد از نيم ساعت سكوت
 
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه...
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...
خانواده ي عروس : زنش !!!؟؟؟
 

نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين!
 

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 15:36 توسط تینا |


افسانه عجیبی وجود دارد که در آن دختر جوانی در چمنزاری قدم می زند و پروانه پرواز می کند.سپس باز می گردد و به یک پری زیبا تبدیل می شود و به دخترک می گوید:«به خاطر مهربانی ات هر آرزویی که داشته باشی بر آورده خواهم کرد.»دخترک لحظاتی فکر کرد . گفت:«من می خواهم شاد باشم»پری سرش را جلو می آورد و در گوش او چیزی را می گوید و بعد ناپدید می شود.موقعی که دختر بزرگ می شود کسی شادتر از او وجود ندارد.هر گاه کسی از او درباره ی راز شادی اش سوال می کند لبخند می زند و می گوید:«من تنها فقط به حرف یک پری مهربان و خوب گوش دادم»

موقعی که پیر شد همسایه ها می ترسیدند او بمیرد و با مرگش آن راز شگفت آور نیز در پرده بماند.آنها به او التماس کردند:«تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟»پیرزن دوست داشتنی فقط لبخند زد و گفت:

«او به من گفت اصلا مهم نیست که آدم ها که باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند آنها هر که باشند به تو نیاز دارند.!!!»

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 15:56 توسط تینا |


messenger قلبت عشق رو add كن
به احساسات زيبا
pm
بده
غم رو delete
كن
واژه بدي رو
rename
كن
براي غرور
off
بذار و بهش بگو بشكن ،
آخه دنيا دو روزه
دروغ و خيانت رو
hack
كن
از انسانيت
copy
بگير و
Sent to all
كن
با صداقت ، وفا و معرفت
chat
كن
از زيباترين خاطره زندگيت
web
بگير
تو
profile
قلبت
يه قلب تير خورده بذار               

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 14:28 توسط تینا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

هیچ وقت به خودت مغرور نشو برگ ها زمانی می افتند که فکر می کنند طلا شده اند


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

تست
..
سایت باحال
اشکان/طرح نو
وب یکی از طرفداران اشکان خطیبی
دختر با احساس(Silver Silence)
رامبد
کد های جاوا
منگولتینا
اشک زلال
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته اوّل فروردین 1387

هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته دوم بهمن 1385


آرشیو موضوعی

احساسی
داستان


پیوندها

یاسی جون
شادی گل
سارا جون
چشم شیدا
قالبها و ابزار هاي وبلاگ نويس
معشوقه ی بی خبر
hosna khanoom
ماهان
آشیلس و هاویشت
هیچ کس
محبان مهدی
تزئینات و دکوراسیون منزل
شقایق
ساناز
تینا جون
نادی
مهدی
yeki az tarafdarane ashkan khatibi
yeki az tarafdarane ashkan khatibi
pir pesar
مرجان
شنیدی دوست دارم عشق من؟
aftabe mehrabani
test
rezaya


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


0