|
روزی مرد نابینایی روی پله های ساختمانی نشسته کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه درداخل کلاه بود . اوچند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه ازمردکور اجازه بگیرد تابلوی اورا برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصرآنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مردنابینا پر از سکه و اسکناس شده است مرد نابینا از صدای قدمهای آن خبرنگار را شناخت وخواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زدو به راه خود ادامه داد.مرد نابینا هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید ! + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 9:20 توسط تینا |
کمی و فقط کمی چشم هایم عصبانی هستند. من این مطلب را دارم برای خودم می نویسم!لطفا تو نخوان!احساساتم تصمیم گرفته اند دیگر با ادم خود خواهی مثل تو کاری نداشته باشند.!تمام! درخت پشت پنجره ی اشنا،بیشتر از تو درکم می کند.واقعا برایت متاسفم که یک درخت مرا بهتر از تو درک می کند.!فکر می کنم اخر زمان شده است!درخت ها از ادم ها دوست تر شده اند! امروز می خواهم چند تا حقیقت (منظورم از چند تا، دو تاست)را فقط برای خودم بازگو کنم.فقط برای خودم!لطفا تو نخوان!همه ی ادم بزرگ ها بچه های کوچکی هستند که نا خواسته بزرگ نامیده می شوند،به همین راحتی!من هم یک کودک هستم که بدون این که جرمی مرتکب شوم مرا ادم بزرگ می نامند و تو هم از این مو ضوع سوء استفاده می کنی!تو سوء استفاده می کنی و با من مثل یک کوه برخورد می کنی .من توان تحمل نا مهربانی های بی توجیه و غیر متعارف تو را ندارم.خب...چون تو را مخاطب قرار داده ام ،می توانی یک کم از این نوشته ها را بخوانی! من نمی دانم تو چند تا دوست داری و دوستانت چقدر دوستت دارند.اما این را می دانم که هیچ کدامشان مثل من نیستند!من دوست خیلی خوبی برای تو هستم!یک دوست خیلی خوب!(لطفا حرف هایم را کاملا باور کن.متشکرم)اما...فکر می کنم که تو داری دوستی مرا از دست می دهی!فکر می کنم،البته!درخت پشت پنجره ی اشنا ،به این موضوع ایمان دارد اما من نمی خواهم زیر بار این موضوع بروم.اخر،دوستی با تو برای من بسیار بسیار مهم است. تو با من سر ناسازگاری گذاشته ای ،شدید!و من صبور شده ام،عجیب!با حرف هایت دل ثانیه ها را می شکنی،چه برسد به دل من!ببین!گوش کن!من دارم سعی می کنم ارام ارام به تو نزدیک شوم و تو داری اهسته اهسته مرا از دست می دهی...اهسته اهسته. می خواهم به یک حقیقت اعتراف کنم:تمام این مطالب را برای این نوشتم که تو بخوانی !!!هیچ چیز در دنیا ارزش دوستی خوب و خالص را ندارد.هیچ چیز!نه پول، نه شهرت،نه هیچ چیز دیگر. من قدر تو را می دانم دوست خوبم.اگر دوست داشتی ،تو هم قدر مرا بدان.مطمئن باش چیزی از دست نمی دهی اگر قدرم را بدانی(کاملا مطمئن باش!)...دوستت دارم،دوست خود خواه و خوب من!!! + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 15:17 توسط تینا |
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 14:12 توسط تینا |
مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید . + نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 15:6 توسط تینا |
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 15:29 توسط تینا |
پيرمرد
پيرمرد کار هر روزش بود.زباله ها رو زير و رو ميکرد ،وهر چيزی که بدرد بخور بود ،می انداخت داخل کيسه اش .پلاستيک کهنه ونون خشک رو سريعتر از بقيه آشغالها جدا ميکرد.درب بطری های بزرگ نوشابه رو از خود بطری جدا ميکرد .چون ازش فقط دربهای پلاستيکی بطری رو ميخريدند. خوشبختانه هيچ وقت به اين فکر نميکرد که بايد چند تا از اين دربها ی بطری رو جمع کنه تا بشه يک کيلو....!پرسه زدن تو کوچه های بالا شهر وديدن مردم با کلاس اونجا با ماشينهای آنچنانی براش هم کار بود و هم تفريح ....!بالاشهريها معمولا دور ريختنيهاشون بهتر از پائين شهری هاست .از طرفی بوی غذاهای مختلف وقتی از درب خونه هاشون رد می شد براش احساس خوشايندی داشت يه جورائی معدش رو قلقلک می داد....!تو اين بين اگه کسی هم دلش می يومد دستش رو بکنه توی جيبش و کمکی بهش بکنه ،مطمئنا کمکش چشمگير تر از اون پائين هاست .همين چند روز قبل پير مردی هم سن وسال خودش ،شيک وپيک ،کروات زده وکت وشلوار پوشيده ،با ماکسيمای سفيد رنگی جلوی پاش ترمز ميزنه ويک برگه تانشده دوهزار تومانی رو بهش ميده تا نوه خودش رو که روی صندلی عقب ماشين جا خوش کرده بوده رو خوشحال کنه ....! پيرمرد کيسه زباله ديگری رو پاره ميکنه .هنوز نايلون پاره نشده که دست يه عروسک از بين زباله ها ميزنه بيرون . کنجکاوانه بدون اينکه مکث کنه دست عروسک رو ميگيره و ميکشه بيرون .چهره خندون عروسک چند لحظه ای خنده رو روی لباش ميشونه . عروسک تقريبا سالمه .فقط موهای طلائيش پريشون شده . يه لحظه مردد ميمونه که بادستای کثيفش موهای عروسک رو نوازش کنه يا نه ! عروسک رو ميذاره تو جيبش .عروسک بزرگتر از جيب به نظر ميرسه .سر ودستای عروسک بيرون از جيب کتش می مونه .وخندون کوچه روتماشا ميکنه . پيرمرد خوشحال دست از کار ميکشه .سرکيسه رو می بنده ،انگاری کيسه زبالش پر شده . گام هاش رو تند تر برميداره ،تا زودتر به خونه برسونه .....! ميدونه امروز ميتونه نوه گلش رو خوشحال ببينه ...! + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 15:13 توسط تینا |
مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود. مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟» فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود.» مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا من براي تو يک شاخه رز قشنگ مي خرم. رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
- براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه... اما براي اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني...
- مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي.... اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري مي شه...... - هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته... + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 15:0 توسط تینا |
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 15:36 توسط تینا |
موقعی که پیر شد همسایه ها می ترسیدند او بمیرد و با مرگش آن راز شگفت آور نیز در پرده بماند.آنها به او التماس کردند:«تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟»پیرزن دوست داشتنی فقط لبخند زد و گفت: «او به من گفت اصلا مهم نیست که آدم ها که باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند آنها هر که باشند به تو نیاز دارند.!!!» + نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 15:56 توسط تینا |
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 14:28 توسط تینا |
|